تبليغاتX
دختر متولد عشق - صدای نی تنهایی من به گوش میرسد....!
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است

            کشتی نوح امیدم باش...

 

فرياد ثانيه ها

هشدار دقيقه ها

افسوس ساعت ها

تنهايي و خلوت

رگبار سكوت

و من و صد افسوس

و كجايم من اكنون؟

و به دنبال چه مي گردم؟

غرق در اندوهم

صفحات غمناك دل ماتم زده ام

با نم نم اشكهايم كم كم

رنگ تطهير به خود مي گيرد

درنگ پاكي ،رنگ عشق

رنگ عشقي كه به سبكبالي پر پرواز من است

و دگر در دل من كم پيداست

جاي خود را اين رنگ

به سياهي داده

به ندامت،افسوس

كه مرا با خود به سكوتي ابدي مي خواند

به سكوتي كه هم آهنگ است

هم سوز است با نی

و صداي اين ني تنهايي بود

كه به من راز تحرك آموخت

وپلي ساخت برايم اين نی

تا كه خورشيد سحر با لبخندش

شبهاي دراز تنهايي را به سپيده ي صبح

منور سازد

و به آواي طنين اندازش

غنچه ي اميد را

در وجود سرد من شكوفا ساخت

و به من آموخت

كه به طوفان هراس و ترسم

ياد تو

نام تو

ذكر تو

كشتي نوح اميدم باشد......

                    ===========================

 

             بنال ای ساز عشق....

 

بنال اي ساز عشق !

 


كه دلم بسيار گرفته است. دلتنگم دلتنگ براي دلبرده ام و صدای

جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند.


اينجا از دوست خبري نيست. اينجا عشاق را به دار مي آويزند و

مهربانان را بر گيوتين مي اندازند.

حرمت عشق را شكسته اند و نمي دانند تو اي ساز عشق

چگونه مي نوازي.

روزگاري بي صداي عشق نفسهايم را مي شمردم كه بيكار

نباشم. امروز با عشق همنفسم در دياري كه نفسها تكرار سنگين

و امتداد بلند دارند. غزل آشفتگي ام را نمي دانم براي كه بخوانم و

نقش تنهاييم را بر چه بكشم.

و پيش از اين غزل من بركه اي را مي دانستم كه به رويش مي شد

نقاشي كشيد و چه گذشت...

اكنون صدايم اسم توست و نقش همه رويايم را بوي تو مي سرايد و

در چشمانم نگاه توست و در قفس سينه ديگر دلي نيست كه غوغاي

خاموش غروب را بفهمد و چشمك ستاره با جيرجير شب چه موزون

است و صداي جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند

 

                 ============================

تو می ایی بهانه ی من........

               میدانم که می ایی....

 

              تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،

در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

تو می آیی !

تو می آیی بهانه من ،

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

جوانه می زند ،

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،

تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

تمام لحظه های بی تو بودن را ،

تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،

به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !

تو می آیی بهانه من ،

تو می آیی ،و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

تنها به شوق تو ،

          سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید

           ===========================

کلام اول و اخر.....

 برهنه ام

بپوشانم با عشق

شهری خالی ام

پرم کن از ازدحام

برگی خشکم

در آخر زمستان

بلرزانم از آواز پرنده ای

سرشارم کن

از شادی

بگو به باد

برقصد زیر دامنم

تا بریزد

از انگشتانم پروانه ها

می خواهم تنت

ننوی خوابم شود

تا غرق شوم

در موج دستانت

برهنه ام

بپوشانم با عشق.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 6:6  توسط ...:::نگین:::...  |