تبليغاتX
دختر متولد عشق - دستم را بگیر که محتاجتم...
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است

            دستم را بگیر...

 

اگر تو نبودي

كدام واژه مرا تا عروج ما مي برد

اگر تو نبودي سلام را كه به لبخند,پاسخش مي داد؟

اگر تو نبودي

كدام واژه به لبهاي من گره مي خورد؟

سراي خاطرم راز دار كه مي بود؟

اگر تو نبودي

دلم هواي كه مي كرد؟

اگر تو نبودي

به شوق كه اغاز مي توانستم؟

به كوي كه پرواز مي توانستم؟

تو را به جان سپيده ,تو را به سو سن و شبنم

تو را به نازكي خواب يك بنفشه زيبا

تو را به بارش باران

تو را به ابي دريا

تو را به پاكي كوثر,تو را به عمر شبنم بي تاب

تو را به رويش نيلو فرانه در مهتاب

تو را به جان شقايق,تو را به لاله تبدار

تو را به گرمي اتش, تو را به لحظه ديدار

تو را به هق هق ارام و بي صدا سوگند

بمان

بمان كه گر تو بماني بهار خواهد ماند

بمان كه گر تو بماني هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن ,بمان دليل سرودن

بمان اميد شكفتن

كه گر تو بماني دوباره خواهم ماند

دوباره خواهم خواند,

براي باور فردا

بمان كه من به شوق بودن با تو به افتاب روشن فردا

سلام خواهم داد

بمان كه گر تو بماني

اميد خواهد ماند

 

            *****************************

 

گفت: خسته ام ، بس که دلم سرگشته و آزرده شده، میل هوای دیگر و

تسلی نو.

 

گفتم: داستان قصه غصه کدامین کبوتر نرسیده به سر منزل؟

 

گفت: زخم ِ ورد مسلمانی به تلبیس و حیل، نه پر پرواز..!

 

گفتم: حادثه عظیم من،تنها تو ماندگاری...! تنها خواندنی بین تمام ترانه

 

 ها،نغمه توست.

 

گفت: من رهگذرم، امتداد این کاروان بلند، دیر آمده ام که زود بروم دل به

 

 صدای من نبند.

 

گفتم: نه، بعد از تو هیچ ِدگری از آئینه ها نخواهد آمد، نه.

 

گفتم: در رفت تامل بایدت، اینجا سرد است، تلخ است، درد است.

 

گفتم: آهسته،آهسته تر، آرام

 

گفتم ، گفتم ، گفتم ، و او فقط ......... .

 

در آمدنت تا بیایی امیـــد می گـر یــد.

                   ****************************

دستی دستم را گرفت ، رقصید بر لبانم خنده ای همچو رقص آفتاب،

 

لرزید دستم در دستان بزرگ و آشنایش،

 

کشیده شد نگاهم در همسویی نگاه در هاله و حجابش،

 

دستی دستم را گرفت،

 

صورت محو و ناپیدا، اما خنده از میان آن پیدا،

 

من پریشان چون اشک و موج، او دل سپرده چون اوج و ماه،

 

دستی دستم را گرفت،

 

طنین صدای زیبایی به شیوایی مناجات و لالایی،

 

برخیز از این کابوس،از خواب ویران نا امیدی، به یاری، دست من

 

برخیز،

 

برخیز که صبح دمید.

 

دستی دستم را گرفت...و ان شاید دست تو بود.......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 18:55  توسط ...:::نگین:::...  |