تبليغاتX
دختر متولد عشق
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است
           

               متولد ماه عشق

بالاخره دختر متولد عشق پا به دنیای خاکی و پر از احساس های لطیف و قابل

ستایش گذاشت....

فقط میتونم بگم از نو زاده شدم و زندگی برام رنگ تازه ای گرفته ای و وجودم بیشتر

ازون چیزی که فکرشو می کردم سر شار از عشق...عشقی که سالها در تلاش بودم

 تا با تمام وجود لمسش کنم ...دوباره متولد شدم!این بار با هدفی تازه ...هدفی

که هم عشق و به دنبال داره هم جنون و هم اوارگی..ولی رسیدن به معبود و

معشو  قه ی  خود به همه ی این ها می ارزه.. 

 

                ======================================== 

و اما تو..!

 

 تو از کدام دیاری که عطر پاک تنت 

 

 نسیم زنده و نام آشنای پاییز است

 

و از کدام بهاری که بوی پاک خدا

 

درون باغ دو چشمت

 

همیشه و همه حال ،

 

چون نور لبریز است

 

 تو از کدام هوایی که لایه های دلت

 

مرا به یاد سرخی مشرق سپرده بی پروا

 

 و از کدام زمینی که خاک خیس تنت

 

 مرا رسانده به خاک رقیق باغ خدا

 

تو از کدام غروبی که پاکی شفقت

 

 نشانی از طراوت شوقناک شام مستی داشت

 

و از کدام بهاری که رنگ سبزی برگ

 

 همیشه در نظرت ، رنگ شام هستی داشت ..........!

 

                       ========================================

 

کاش تو آن درخت سبزی بودی که با گشودن پنجره و دیدن تو دلشاد می شدم...اما نه در پاییز و

 

زمستان درختان سبز نیستند. پس شاید تو را از یاد ببرم.



کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر

 

 است.پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم.



کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی...



اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل یاس

 

روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند.



پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه

 

در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم-آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه

 

عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید......

 

 

                  ====================================

 

آينه ‎/ سيب هاى خنده تو


آن درخت‎/ فردا


روشنى‎/ دريا كه روزى به آن


خواهيم پيوست‎/ مزه اولين نگاه تو


ميان رفتن و‎/ برگشتن ها


شكوفه هاى نگاه تو‎/ كه ميان قاب زندگى


مى شكفت و‎/ نمى شكفت


چشم هايت‎/ كه مى گفت و نمى گفت


سنگ‎/ آن سنگ صداقت


كه بارها ازآن زخمى شديم‎/ آينه


سيب هاى سرخ خنده تو‎/ نسيم و درد


كه بر پيكر فصل مى وزد‎/ هزار دريچه


كه به دريا پيداست


جنبش شوق


و تلاطم اين احساس


كه زير چتر فصول


ادامه هزار فرداى ديگر است


همه مى گويند:


پايان آوازهاى عاشقانه


پشت آسمان آبى است.


وعشق‎/ با لبخند تو پيوند دارد


من اما‎/ به رشته هاى ابرى فكر مى كنم


كه ميان دو روح


ديوارى به حجم بى اعتمادى


در اندازه هاى يك عمر كشيده است


تو اما‎/ آزادى براى فكر كردن


لب دريا‎/ يا اقيانوس بنشين


و عبور پرستو را‎/ هنگامه غروب


يا لحظه طلوع‎/ تماشا كن


سيب هاى خنده تو‎/ دريا براى من


تفسيرهاى تازه مى كند


عشق اما


حرف ديگرى است


كه جز با پيوند دو روح در اعماق


امكان ندارد


تو اما با خورشيد و فردا


هنوز‎/ حرف هاى تازه دارى.....!

 

                  =====================================

 

بمان بهانه من

 

 غم غروب نگاهت نشست بر روحم

 

بمان ستاره که بی تو بهار می میرد

 

میان دشت بنفشه کنار برکه عشق

 

برای شهر دلم انتظار می میرد

 

دلم به وسعت آلاله های غم سرخ ست

 

وجود آبی احساس پاک و بارانی

 

چگونه بی تو بمانم  بدان بهانه من

 

دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست

 

بدان که قصه احساس نیلی سیت

 

بیا و قصه او دوباره باور کن

 

بجای هجرت و اندوه و بی قراری ودرد

 

بیا واز سر لطف تو فکر دیگر کن

 

پرنده از غم هجران تو چه باید کرد؟

 

دلم برای نگاهت بهانه میگیرد

 

دلم اگر بروی در خزان هجرانت

 

چو یک کبوتر بی آب و دانه میمیرد

 

اگر چه قدر نگاه تو را ندانستم

 

ولی همیشه به یادش شعر می خوانم

 

کنون اگر تو کنارم نمانی و بروی

 

میان هاله ایی از انتظار می مانم

 

به جای برگ گل یاس باغ دل سوگند

 

قسم به عاطفه یک نگاه در یایی

 

قسم به بارش شمع وجود یک انسان

 

قسم به شهر پر از ساکنان رویایی

 

قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب

 

قسم به ترجمه نیلی شکیبایی

 

قسم به عاطفه نقره فام چشمانت

 

قسم به صحت مفهوم یک شکیبایی

 

بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد

 

دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند

 

بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد

 

دگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند

 

شکسته میشود از دوریت بلور دلم

 

بدون تو تپش قلب من چه بی معناست

 

بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت

 

بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست

 

مرور خاطره انتشار احساسات

 

دل مرا به تماشای عشق خواهد برد

 

بمان همیشه که بی تو ترانه بودن

 

میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد

 

صدای نبض بنفشه  صدای خنده یاس

 

میان باغ نگاهت چو برکه ایی جاریست

 

بدان اگر بروی کار باغ چشمانم

 

همیشه شکوه و اشک و شکستن و زاریست

 

میان شبنم اشک بلوری از عشق است

 

به یاد جاده سر سبز شهر چشمانت

 

بمان همیشه دلم بی تو زرد خواهد شد

 

تمام هستی این دل فدای مژگانت

 

غم نبودن تو درکنار من سخت است

 

حضور آبیت اینجا چقدر زیبا بود

 

چگونه می شود اکنون غربت دو نگاه

 

بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن

 

بدون یاد تو قلبم کویر خواهد شد

 

بمان همیشه که بی تو نسیم غمناک است

 

تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم

 

ز قطره قطره باران اشک نمناک است

 

ز سقف نیلی چشمم چکیده قطره اشک

 

تو را قسم به شقایق بمان ستاره من

 

بچین ز باغ دلت دسته ایی گل پونه

 

بمان که نیست بجز این راه چاره من

 

بگو ستاره  کنارم همیشه خواهی ماند

 

بگو که قلب من از انتظار لبریز است

 

بدون تو تپش قلب من چه بی معناست

 

بیا که بی تو وجودم همیشه پاییز است

 

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

 

بدون تو تابش آفتاب کم رنگ است

 

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه

 

دلم همیشه برای نگاه تو دل تنگ است...

 

           بهانه ی بودن من...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 3:50  توسط ...:::نگین:::...  | 

            دستم را بگیر...

 

اگر تو نبودي

كدام واژه مرا تا عروج ما مي برد

اگر تو نبودي سلام را كه به لبخند,پاسخش مي داد؟

اگر تو نبودي

كدام واژه به لبهاي من گره مي خورد؟

سراي خاطرم راز دار كه مي بود؟

اگر تو نبودي

دلم هواي كه مي كرد؟

اگر تو نبودي

به شوق كه اغاز مي توانستم؟

به كوي كه پرواز مي توانستم؟

تو را به جان سپيده ,تو را به سو سن و شبنم

تو را به نازكي خواب يك بنفشه زيبا

تو را به بارش باران

تو را به ابي دريا

تو را به پاكي كوثر,تو را به عمر شبنم بي تاب

تو را به رويش نيلو فرانه در مهتاب

تو را به جان شقايق,تو را به لاله تبدار

تو را به گرمي اتش, تو را به لحظه ديدار

تو را به هق هق ارام و بي صدا سوگند

بمان

بمان كه گر تو بماني بهار خواهد ماند

بمان كه گر تو بماني هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن ,بمان دليل سرودن

بمان اميد شكفتن

كه گر تو بماني دوباره خواهم ماند

دوباره خواهم خواند,

براي باور فردا

بمان كه من به شوق بودن با تو به افتاب روشن فردا

سلام خواهم داد

بمان كه گر تو بماني

اميد خواهد ماند

 

            *****************************

 

گفت: خسته ام ، بس که دلم سرگشته و آزرده شده، میل هوای دیگر و

تسلی نو.

 

گفتم: داستان قصه غصه کدامین کبوتر نرسیده به سر منزل؟

 

گفت: زخم ِ ورد مسلمانی به تلبیس و حیل، نه پر پرواز..!

 

گفتم: حادثه عظیم من،تنها تو ماندگاری...! تنها خواندنی بین تمام ترانه

 

 ها،نغمه توست.

 

گفت: من رهگذرم، امتداد این کاروان بلند، دیر آمده ام که زود بروم دل به

 

 صدای من نبند.

 

گفتم: نه، بعد از تو هیچ ِدگری از آئینه ها نخواهد آمد، نه.

 

گفتم: در رفت تامل بایدت، اینجا سرد است، تلخ است، درد است.

 

گفتم: آهسته،آهسته تر، آرام

 

گفتم ، گفتم ، گفتم ، و او فقط ......... .

 

در آمدنت تا بیایی امیـــد می گـر یــد.

                   ****************************

دستی دستم را گرفت ، رقصید بر لبانم خنده ای همچو رقص آفتاب،

 

لرزید دستم در دستان بزرگ و آشنایش،

 

کشیده شد نگاهم در همسویی نگاه در هاله و حجابش،

 

دستی دستم را گرفت،

 

صورت محو و ناپیدا، اما خنده از میان آن پیدا،

 

من پریشان چون اشک و موج، او دل سپرده چون اوج و ماه،

 

دستی دستم را گرفت،

 

طنین صدای زیبایی به شیوایی مناجات و لالایی،

 

برخیز از این کابوس،از خواب ویران نا امیدی، به یاری، دست من

 

برخیز،

 

برخیز که صبح دمید.

 

دستی دستم را گرفت...و ان شاید دست تو بود.......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 18:55  توسط ...:::نگین:::...  |