|
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است
|

سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت
از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت
در وجودم جاری می شود
بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست ...دلنشین است!
چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانیکه با تو هستم
به اسمان به بی کران پرواز می کنم
پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من
گر چه پایان راه را نمی دانم!
*************************
اینم به مناسبت روز مادر!
مادر:نمیدانم تو را چه بنامم .اگر خدایت بخوانم گناه
است ...اگر بشرت بدانم اشتباه است زیرا مهر ومحبت
خدای در دلت نهان است و اثار بشریت در وجودت عیان..
(تقدیم به مادرعزیز تر از جانم )
*************************************
من همیشه به همه توصیه میکنم بیاین به جای اینکه صبر کنیم تا یه روزی
عاشق بشیم از همین حالا به هم عشق بورزیم چه به ادمی که خوب چه
بدچه زشت چه زیباست ...... بیاین عشقی که خدا بهمون داده بین
هم تقسیم کنیم مطمین باشین اگر از اول دنیا همین طور با عشق پیش
میرفت و همه به جای کاشتن بذر نفرت و کینه تو دلشون بذر عشق و
محبت می کاشتن دیگه هیچ کس تنها نبود و همه با هم دوست بودن و
یار همیشگی....پس بیاین از همین حالا شروع کنیم به هم عشق بدیم!!!
کاش دنيايی بود که در ان
صدای شکستن قلبی هيچگاه شنيده نمی شد
طعم تلخ جدايی هرگز چشیده نمی شد
رنگ زشت خيانت هيچ وقت ديده نمی شد
دل بی گناه عاشقی از بی اعتنايی پژمرده نمی شد
عدالت و حق عشق واقعی زير پا له نمی شد
مهر و محبت کسی با بی رحمی پس داده نمی شد
دست ردی بر سينه پر شوق خواستاری زده نمی شد
عشق در سياه چالی ابدی زندانی نمی شد
بلبلانش فقط نغمه شادی می سراييدند
گلهايش بی خار و فقط بوی خوش مهر و محبت می دادند
قلبها شفافتر از اب زلال می بودند
دلها همگی مست از مهر و وفا خوش بودند
ولی افسوس که ما هر روز از ان دنيا دورتر و دورتر می شويم!

مرگ انسانيت
ازهمان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم ..
صدر پيغام آوران حضرت باری تعالی
از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
وز همان روزی که با شلاق خون ديوار چين را ساختند.
آدميت مرده بود
بعد هی دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت
قرنها از آدم هم گذشت
ای دریـــــــغ!
آدمیـــــت برنگشـــت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهی است
صحبت از آلودگی، پاکی، مروت، ابلهی است.
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست.
قرن موسی جومبه هاست.
روزگار مرگ انـــسانیـــت است.
من، که،
از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير
حتی قاتلی برادر
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يگ برگ نيست
وای! جنگــل را بيابان می کنند.
دست خون آلود را در پيش خلق پنهان می کنند.
هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويری سوت و کور
در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عـــشق
گفتگو از مـــرگ انســــانیــــت است...