تبليغاتX
دختر متولد عشق
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است

        الهی

الهی! وقتی ستاره ی من شدی هنوز هیج تلسکوپی تورا ندیده بود.....وقتی

دروازبان دلم شدی  هنوز خط هیچ    دروازه ای رانکشیده بودند...... وقتی

دلم به چشمان تو میدان داد هنوز کسی درست نمی دانست دایره

چیست....وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در

 میآمد می گفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.... وقتی مجنونت شدم صحرا

هنوز افتتاح نشده بود.... وقتی توزیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای

کلی از دنیا ناشناخته بود.....وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس

صدا درکوه  را نمی فهمید  من درکوه صدایت کردم و همه از صدایی که

برگشت ترسیدند و من شادمان شدم ازاینکه هیچ رقیبی تو را ازمن

نخواهددزدید وقتی......................

                   **********************************

                       

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

                                 زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

                                   رفتن و اخر رسیدن بر در ابادی عشق

می توان هر لحظه هر جا عاشق دل داده بودن

                                   پر غرور چون ابشاران بودن اما ساده بودن

می توان انبوه شب را از نگاه صبح فهمید

                                   با به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

می توان با گریه ی ابر با خیال غنچه خوش بود

                                    زایش اینده را هر خزانی دید و اسود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 11:46  توسط ...:::نگین:::...  | 

 دوستی و عشق

راستی خیلی ها میگن عشق ازدوست داشتن برتره بعضی ها هم میگن دوست داشتن از

عشق برتره . . . البته عشق و دوست داشتن دنیوی......نه اسمونی....!

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است و پیوندى ازسر نابینایى. اما دوست

 داشتن پیوندى خودآگاه و از روى بصیرت روشن و زلال عشق، بیشتر ازغریزه آب مى خورد و هرچه

 ازغریزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن ازروح طلوع مى کند و تا هرجا که یک روح

ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیزهمگام با آن اوج مى یابد .  عشق درغالب دل ها ، درشکل ها و

 رنگ هاى تقریبا مشابهى ، متجلى می شود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى

است، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خویش دارد و از روح رنگ مى گیرد و

چون روح ها برخلاف غریزه ها هرکدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ویژه ى خویش

 دارد، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى،‌ دوست داشتنى هست .

عشق با شناسنامه بى ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مى گذارد ، اما

 دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مى کند و برآشیانه ى بلندش روز و روزگار

 را دستی نیست …

عشق، درهر رنگى و سطحی ، با زیبایى محسوس ،‌ در نهان یا آشکار، رابطه دارد .  اما

دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایى های روح که زیبایى محسوس را

بگونه اى دیگر می بیند .

عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و

سرشار از نجابت.    بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادی است . در دوست داشتن

 تعهدی وجود ندارد ! ولی عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است که مردم زياد راجع

 به عشق حرف نمی زنند.  همدیگررا دوست داشته باشیم اما از عشق زنجیر مسازیم...

                                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 22:32  توسط ...:::نگین:::...  | 

عاشق یخ زده

یه شب سرد زمستونی بود . دونه های برف آروم ، آروم توی سیاهی پایین میومدن و

روی هم مینشستن و با اتحادشون همه جا رو سرد میکردن . نور چراغ های خونه ها

 از توی پنجره ها و پشت پرده ها معلوم بود . از در هر خونه ای که رد میشدی ،

صدای خنده ای میومد و میتونستی شادی رو حس کنی . نور چراغ کهنه ای که ته یکی

 از کوچه ها بود ، گرمی قلبی رو حس میکرد که بعد از سالها در کنار اون نشسته و با

 تکیه زدن بر اون ، خودش رو سفت گرفته تا گرم بشه . یه پسر جوون که از نور تیر

قدیمی گرما می گیره !

نور چراغ نصف صورتش رو روشن کرده بود.قطره های اشک روی گونش یخ بسته

 بود.چشم های آبیش از سوز سرما ، قرمز شده بودن . پلک هاش رو روی هم

میزاره . تووی ذهنش گذشته ها رو مرور میکنه . یادش میاد اون زمان ها که یه بچه

 ی کوچیک بود . اون زمانی که تووی حیاط پر از گل و درخت و سرسبز خونشون یه

 خونه ی چوبیه ی کوچیک درست کرده بود.روزها میرفت اونجا و با جوجه مرغی

که داشت بازی میکرد.اون زمان ها که یه گوشه ی باغ خونشون مینشست و با آب و

خاک ، گل درست میکرد و با اون جوجه کوچولوش رو به صورت مجسمه گلی.

در همین حال صدای بوق یه ماشین پلکاش رو باز میکنه.لبخندی روی لباشه.بدنش یخ

 زده ، اما چیزی احساس نمیکنه.چند دقیقه ای میگذره و دوباره پلکاش میرن روی هم.

بازم به گذشته ها سیر میکنه . اونجا که معلم کلاس اولش بهش یاد داد : آ مثل آب ، بابا

 آب داد و ... . اونجایی که وقتی از مدرسه بر میگشت میپرید توی بغل مادرش ، و

باباش رو میبوسید .اونجایی که بعد از مدرسه دعواش میکردن که چرا مشقات رو

نمینویسی؟ . اونجایی که توی کوچه با دوستاش بازی میکرد . اونجایی که میگفتن :

پسرا شیرن ، مثه شمشیرن - دخترا بادکنکن ، دست بزنی میترکن.

لبخند روی لباش ، شدیدتر میشه . باز هم ماشین ها باعث میشن که چشماشو باز کنه .

اما این دفعه خیلی زود چشم هاش رو میبنده . زمانی رو یاد میاره که برای اولین بار ،

توی راه مدرسه اونو دید . زمانی رو که دومین بار با دست و پای لرزون و یه گل

سرخ بهش سلام گفت . زمانی رو که با سردی تمام ، جواب سلام نشنید . زمانی که

بعد از مدت ها تونست بگه دوست دارم . زمانی که این واژه رو متقابلا شنید .

این دفعه با صدای قهقه ی اهالی خونه روبرویی ، پلکاش رو باز میکنه و میبنده .

برف بند اومده بود . ساعت از نصف شب گذشته بود و مردم داشتن آخر هفته ی

خودشونو جشن میگرفنن . دوباره گذشته هارو میبینه . زمانی که توی بیمارستان

بالای سرش وایساده بود و با عجله اونو تا اتاق عمل بدرقه میکرد . زمانی که به

درهای اتاق عمل نزدیک میشد.همین چند ساعت پیش . ساعت هایی که پشت اون

درهای بسته ، دل توو دلش نبود . زمانی که دکتر بیرون اومد . زمانی که دنیا جلوی

 چشماش سیاه شد . اون موقع که پشت درها گریه میکرد. اون موقع که از گذشته ها

خبر نداشت . اون موقع که همه کسانش رو از دست داد . اون موقع که خدای خودش

رو تازه شناخت . اون موقع که آرزو کرد .

بازم از خواب میپره . اما هرگز پلکاش رو باز نمیکنه و در همون حالت دوباره به

خواب میره . ایندفعه لبخند توی صورتش کاملا معلومه . انگار خوابای خیلی خوبی

میبینه . نور چراغ کم میشه .دوباره برفا شروع به پایین اومدن میکنن . دونه دونه

روی موهای سیاه پسرک میشنن و بعد از چند دقیقه ، پسرک ، سفید سفید میشه .

یه نفر میاد جلو میگه : هی آقا . با شمام . چرا اینجا خوابیدین . در همین حال دستش

رو میزاره روی شونه ی پسر جوون . پسرک از سوی دیگه میفته روی زمین . هنوزم

 صدای قهقه ی خونه ی روبرویی به گوش میرسه .

از کنار تیر چراغ ، دوتا نور که دستاشون توی دست همه دارن میرن به آسمونا.

خداوند آرزوی عاشق یخ زده رو برآورده کرده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 13:29  توسط ...:::نگین:::...  | 

      عشق

عشق بورز نه به خاطر ایجاد پیوند بین دو شخص

عشق بورز همچون گردابی زاینده عشق بورز همچون

رقصی چنان پر تب وتاب با حرکاتی چنان سریع که نتوان

دریافت که کدام عاشق و کدام معشوق است ورقص

ادامه می یابد ....ژرفتر ژرفتر رقصند ها محو می گردند

وتنها رقص است که باقی می ماند.

              

پیوندی که تنها به عشق استوار است فقط تا زمانی

زنده خواهد ماند که عشق باقی می ماندو تمنایی برای

تداوم ان در میان نخواهد بود چون در هستی هیچ چیز

دایمی نیست  تنها گل های مصنوعی هستند که

همچنان باقی می مانند....

                

کسی را در ان واحد دوست داری و هم از او متنفری غیر

از این نمی تواند باشد .وقتی تمام عشق خود را در

وجود کسی خرج می کنی طبیعی است که نفرت خود

را نیز در او خرج می کنی ..چون عشق و نفرت دو روی

یک سکه اند ...عشاق در جنگند ایشان دشمنان

صمیمی اند و ان گاه که جنگ میان ایندو رخت بر میبندد

عشق نبز نا پدید خواهد شد ....نه!عشق بدون جنگ

نمی تواند به حیات ادامه دهد!!!

                  

  زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی

فرا میرسد به ورای عشق می رسی زمانی فرا میرسد

که پیوند می یابی و ازین پیوند لذت می بری و زمانی

خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت میبری

اری هر چیز هر زمانی زیباست.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 17:53  توسط ...:::نگین:::...  | 

     

یکی می گفت ادم باید توی عاشقی مثل سیگار باشه

با این که می دونی اخرش زیر پا لهش می کنند ولی

بازم تا اخرش به پای ادم می سوزه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 13:6  توسط ...:::نگین:::...  | 

   

                     ************************************

    

چرا وقتی که ادم تنها میشه غم و غصه اش قد یک دنیا میشه ..میره یک گوشه ی پنهون میشینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه ..غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای  بجنبی پیرت میکنه. وقتی که

تنها میشم اشک تو چشمم پر میزنه غم میاد یواش یواش خونه ی دل  در میزنه یاد اون شبها می

افتم زیر مهتاب بهارتوی جنگل لب چشمه می نشستیم  من و یار.. میگن این دنیا دیگه مثل قدیما

نمیشه دل این ادما زشت دیگه زیبا نمیشه اون بالا باد داره زاغ ابرها رو چوب میزنه اشک این

 ابرا زیاده ولی دریا نمیشه !!!!!                                                                                               غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

                                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 23:3  توسط ...:::نگین:::...  | 

 تنها!!!!

اگر تنها ترین تنهایان شوم

                      باز هم خداست

او جانشین تمام نداشته های من است!!!

               

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 8:12  توسط ...:::نگین:::...  |