|
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است
|
میدونین خیلی ها الان میگن عشق تو این دورو زمونه شده هوس در
صورتی که اصلا اینطور نیست عشق در واقع خداست انسانها توسط
عشق زمینی به عشق حقیقی که همان خداست دست پیدا می کنن
در تجربه چه بد چه خوب چه شکست چه پیروزی که از عشق زمینی
و دنیوی که بدست میارن در واقع مقدمه ایست برای چگونه عشق ورزیدن
به معشوقه ی حقیقی یعنی خدا. انسان با عاشق شدن در واقع بزرگ
میشه رشد میکنه اگاهیش نسبت به دنیابیشتر میشه و اینو درک میکنه
که این دنیا که در ان زندگی میکنه ارزش نداره و نباید خودشوبا مسایل
پوچ وبیهوده درگیر کنه تا بخواد اسایشی بدست بیاره در واقع بایدانقدر
معنی عشق رو واضح درک کرده باشه که تا چند صباحی که دراین
دنیاست تمام تلاش خودشو بکنه که واقعا بتونه و یاد بگیره که چگونه
می تونه دل معشوقه اش و بدست بیاره معشوقه اش در واقع خداست
پس کسایی که عاشق میشن در واقع باید بدونن عاشق خدا هستند
چون خدای رحمان سرو پا عشقیست که ما در این دنیا بدنبالشیم!
***************************
هنگامیکه شکوفه های عشق بر شاخسار هر قلب پر تلاطمی جایی برای
خود می گشاید و به جوانه می نشیند .هنگامیکه بوی دلاویز عشق در
رگهای ادمی جریان می یابد .هنگامیکه خورشیدعشق فضای قلب انسان را
متورم می سازد .انگاه است که در می یابیم زیستن چقدر زیباست
وعشق چه با شکوه است .عشق اغاز زندگی است.عشق عصاره ی
حیات است عشق نوعی امید به زندگی است.
وقتی نرگس مرد گل های باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواستند برای
گریستن به انها چند قطره اب قرض دهد.جویبار اهی کشید و گفت:ان قدر
نرگس را دوست می داشتم که اگر تمام ابهای من به اشک تبدیل شود و
انها را بر مرگ نرگس بریزم باز کم است.گل ها گفتند:راست می گویی
چگونه ممکن بود با ان همه زیبایی نرگس را دوست نداشت؟ جویبار پرسید:
مگر نرگس زیبا بود؟ گل ها گفتند: نرگس غالبا خم می شد و صورت زیبای
خود را در اب شفاف تو میدید.پس تو باید بهتر از هر کس بدانی که نرگس
چقدر زیبا بود!جویبار گفت:من نرگس را برای این دوست می داشتم که
وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد می توا نستم زیبایی خود را
در چشمان او تماشا کنم!!! پس معلوم می شه کسایی که عاشق میشن
در واقع با عشق ورزیدن به معشوقه ی خود دارن به خودشون عشق
می ورزن چون نمیدونن که عشق واقعی خودشونن ولی چون نمیتونن اونو
در خودشون پیدا کنند در درون کس دیگه پیداش میکنن و عاشقش میشن.
حکایت عشق
یه روزی عشق و دیوا نگی و محبت و فوزولی داشتن قایم باشک بازی می کردند تا نوبت به
دیوانگی رسید دیوانگی همه را پیدا کرد اما هر چه گشت اثری از عشق نبود فوزولی
متوجه شد که عشق پشت یک بوته ی گل سرخ قایم شده و سپس دیوونگی رو خبر کرد و
دیوونگی یک خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند
شد وقتی همه به سراغ عشق رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودش را عامل
این کار میدانست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کند و از اون روز به بعد وقتی که
عشق به سراغ کسی میره چون کور است بدیهای معشوقه ی خود رو نمی بیند و دیوانگی
هم همیشه در کنارش تا بهش کمک کنه .....بله اینه ماجرای
عشق...معشوقه ....دیوانگی......جنون!!
**********************************
حکایت سیب
و به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی ما
تند دوید سیب رادست تو دید غضب الوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و
هنوز سالهاست که در گوش من رفتن گام تو تکرار کنان میدهد ازارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه ی خانه ی کوچک ما سیب نداشت!!!
دیگران تند تند ورق نزنیم تا زود تموم بشیم برای اینکه وفتی تموم بشیم مطمبن باشین میرن سر
یک کتاب دیگه !اون وقتما میمونیم و یه دنیا پشیمونی!!