|
وقتی عاشق می شوی دیگر خدا را نمی شناسی چون خدا همان عشق است
|
افتاب از مشرق پیشانی تو طلوع میکند و
درختان به احترام حضور تو
بر می خیزند
مرغان وحشی تنها در زلال زمزم محبت تو تن میشویند
پروانه های سر گردان
در حریم وجود تو می رقصند....
------------------------------------

عشق پرواز بلندی است به من پر بدهید
به من اندیشه ای از مرز فراتر بدهید
من به دنبال دل گمشده ای میگردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی درو پیکر بدهید
--------------------------------------
گفتند : ستاره را نمیتوان چيد
و آنانکه باور کردند
برای چيدن ستاره
حتی
دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد!
ستارههای درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن
عشق را هدفی نيست
آنچنان که به دست آيد
در آغوش جای گيرد
و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند
باور کن که
عشق
خود همه چيز است........


========================================
تو را
در بهار صدا کردم
نامت گلی شد
ميان دست هايم خنديد
***
تو را
در تابستان خواندم
يک آفتاب در چشم من گريست
***
تو را
از پاييز پرسيدم
درختی راز خويش را
به خاک گفت
***
نشان تو را
از زمستان پرسيدم
بغض تمام پرندگان
باران شد.

======================================

تمام کوچه های دلتنگی
مرا به ياد می آورند
تمام خيابان های بيهودگی
وزن لرزان قدم هايم را
می شناسند
تمام بن بست ها
خراش خونين سياه مشق هايم را
بر سينه دارند
نبض جاده ها
در جستجوی من می شکفت
و تاول سرگردانی مرا
به خاک می گفت،
با اين همه در من ،
هزار جنگل می شکفت
زيرا بهارم تنها در دستان تو گمشده بود.
****
چيزی در من شکسته است
پيش تر از حس مغلوب شدن
زيرا تو را نيافتم.
که نامهربان تر از عشق بودی
بگذار همه شب ها در من بگريند
تا از دريای سپيد برآيم
بگذار با دلتنگ ترين غروب ها
با تشييع سرد خويش بروم
تا از سياهی خاک
با ياد روشن نام تو برخيزم
در غارهای زمستان
به شب برسم
بی آنکه کشف چشمان تو را باور کنم...
========================================
تا به کی بايد رفت 
از دياری به ديار ديگر
نتوانم،نتوانم جستن
هر زمانی عشقی و ياری ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر ميکرديم
از بهاری به بهاری ديگر
آه اکنون ديريست
که فرو ريخته در من گويی
تير آواری از ابر گران
چون میآميزم با بوسه تو
روی لبهايم میپندارم
میسپارد جان عطری گذران
آنچنان آلودهست
عشق غمناکم با بيم زوال
که همه زندگيم میلرزد
چون ترا مینگرم
مثل اينست که از پنجرهای
تک درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مینگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی جز يک لحظه،يک لحظه که چشمان مرا
میگشايد در
برهوت آهی
بگذار
که فراموش کنم............
تنها تو را دارم......
تنها تو را دارم و اين تمام سهم من از اين منزل ممكن است
مي گويند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذرد ديگر
هيچ ستاره اي بر مزار
سپيده دم گريه نخواهد كرد
دروغ مي گويند من صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز
روز را ميشناسم
پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر
ظلمتي كه ميخواهد بگذرد
تا تو تمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا
و دشنام كلمه كدام
است
دوستت دارم همچون باران تشنه به ني به بوي خاك و به عيش دي
خوشا به عين و خوشا به شين و خوشا به قاف
عشق
دوستت دارم فقط همين ...
================================

به نام او كه تو را آفريد تا آسمانم آبي بماند... .
گردم... تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي
بري....
تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناكجا....
لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده
چه كنم؟...
مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم و عاشقانه اي
آبستن...در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي....دلم كه ديگر ملك خصوصي توست....و من نوشتم
از بودن تو ...تویی كه ...
از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم... مي خواني و
مي گويي سلام بانوي من....و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي
سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم.
و تو ...تو كه حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است....
بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد كنم ....
باشد اين بار هم نه....اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم تو را...مي
خواهم ...براي ابد...
==================================

به نام آفريننده ي تو
بودنت هبوط نور است بر تاريكخانه ي قلبم كه نسترن هاي دلم را هر روزه آبياري مي كني و با چشمهايي به رنگ شب، شبهاي دلم را روشن كه شب بوها بيايند و بمانند...
وقت تلاقي نگاهم با تو از آسمان وجودت ستاره مي نوشم...
شب بوها كه مي روند نسترن ها دوباره اب مي نوشند و نگاه من مملوء از ستاره مي ماند...
كه بودنت هبوط هرچه بودن است در من... .

فرياد ثانيه ها
هشدار دقيقه ها
افسوس ساعت ها
تنهايي و خلوت
رگبار سكوت
و من و صد افسوس
و كجايم من اكنون؟
و به دنبال چه مي گردم؟
غرق در اندوهم
صفحات غمناك دل ماتم زده ام
با نم نم اشكهايم كم كم
رنگ تطهير به خود مي گيرد
درنگ پاكي ،رنگ عشق
رنگ عشقي كه به سبكبالي پر پرواز من است
و دگر در دل من كم پيداست
جاي خود را اين رنگ
به سياهي داده
به ندامت،افسوس
كه مرا با خود به سكوتي ابدي مي خواند
به سكوتي كه هم آهنگ است
هم سوز است با نی
و صداي اين ني تنهايي بود
كه به من راز تحرك آموخت
وپلي ساخت برايم اين نی
تا كه خورشيد سحر با لبخندش
شبهاي دراز تنهايي را به سپيده ي صبح
منور سازد
و به آواي طنين اندازش
غنچه ي اميد را
در وجود سرد من شكوفا ساخت
و به من آموخت
كه به طوفان هراس و ترسم
ياد تو
نام تو
ذكر تو
كشتي نوح اميدم باشد......
===========================

بنال اي ساز عشق !
كه دلم بسيار گرفته است. دلتنگم دلتنگ براي دلبرده ام و صدای
جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند.
اينجا از دوست خبري نيست. اينجا عشاق را به دار مي آويزند و
مهربانان را بر گيوتين مي اندازند.
حرمت عشق را شكسته اند و نمي دانند تو اي ساز عشق
چگونه مي نوازي.
روزگاري بي صداي عشق نفسهايم را مي شمردم كه بيكار
نباشم. امروز با عشق همنفسم در دياري كه نفسها تكرار سنگين
و امتداد بلند دارند. غزل آشفتگي ام را نمي دانم براي كه بخوانم و
نقش تنهاييم را بر چه بكشم.
و پيش از اين غزل من بركه اي را مي دانستم كه به رويش مي شد
نقاشي كشيد و چه گذشت...
اكنون صدايم اسم توست و نقش همه رويايم را بوي تو مي سرايد و
در چشمانم نگاه توست و در قفس سينه ديگر دلي نيست كه غوغاي
خاموش غروب را بفهمد و چشمك ستاره با جيرجير شب چه موزون
است و صداي جيرجيركها غم تنهايي ام را صد چندان مي كنند
============================
تو می ایی بهانه ی من........

تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم
و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،
در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !
امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری
تو می آیی !
تو می آیی بهانه من ،
و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،
جوانه می زند ،
لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،
تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،
تمام لحظه های بی تو بودن را ،
تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،
شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،
به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !
تو می آیی بهانه من ،
تو می آیی ،و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و
تنها به شوق تو ،
سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید
===========================
کلام اول و اخر.....
برهنه ام
بپوشانم با عشق
شهری خالی ام
پرم کن از ازدحام
برگی خشکم
در آخر زمستان
بلرزانم از آواز پرنده ای
سرشارم کن
از شادی
بگو به باد
برقصد زیر دامنم
تا بریزد
از انگشتانم پروانه ها
می خواهم تنت
ننوی خوابم شود
تا غرق شوم
در موج دستانت
برهنه ام
بپوشانم با عشق.........
خلوت
آغاز می کنم روزی ديگر را
در ميان لحظه های خوب زندگی
گوش می دهم به ناقوس سيال عشق
آنجا روح زيبای خيال چون کبوتری به خلوتم بال می گشايد
دلم می خواهدتبسم را بدزدم از خورشيد
وچون قطره ی شبنم بلغزم در ميان برگ
می خواهم از اين دريچه ی باز
پر بگشايم بسوی تو
می خواهم با لطافت نسيم ٬بوزم در هوای تو
پنهان شوم در شبنم عشق
چون قطره رها شوم در دستهای تو
تشنه صبحم با يک نسيم سرد
تشنه طوفان عشق وحشی دريا
می خزم در بستر رويای شب
درانتظارموج بوسه های تو
می روم به ساحلی دور.....
=====================

مرا بيدار کن از خواب
مراجای ده در خانه ی کوچک عشق
بشوی با باران انتظارم را
مرا مسپار به دست باد
چون پرنده رهايم کن درآسمان
مرا در بهار انديشه کن
تن تشنه ام را به وسعت دريا بسپار
زورق شکسته ی دلم را دوباره بساز
يادکن کوچه ی ميعادمان را در شب
مرا تکرار کن تکرار...!
======================

ساحل
در گذر لحظه ها از پشت پرده ی سکوت
نگاه کن به غم تنهایی ام
چون باران ببار بر شیشه ی خیالم
تا دوباره بروید در کویر سینه ام بهار زندگی
به تولد ستاره فکر من
که با درخشش خود قلب هایمان را بهم پیوند میدهد
رنگ غروب پاییز را از چشمهایم پاک کن
رو کن به معبد عشق و آفتاب را دوباره نشانم بده
دروازه باغ پاییز را ببند
تا از آن دریچه ی سبز بودن به وسعت عشق پناه آوریم
مرا به سرزمین رازهای خفته نزدیک کن
آنجادر دل شب
نور رویاهایم در ساحل نگاهت چون شعله می رقصد....
==================================